آرینا

آرینا جان تا این لحظه 10 سال و 7 روز سن دارد

اولین یادداشت ازعشق مامان

سلام گل قشنگم

امروز که دارم برات می نویسم تو کوچولوی مامان یاد گرفتی بگی مام م م ما و با ب با ،(البته بگما ماما روبیشتر میگی عشقم)،

الهی من فدای تو بشم که یاد گرفتی بدون کمک بشینی ،

یاد گرفتی سرسری کنی عزیز دلم م م م ،

یاد گرفتی دسدسی کنی ،تازه دیروز دست دستی هات صدا دار هم شده بود ،الهی من فدای اون دستای کوچولوت برم،

چقدر دلم ضعف میره واسه اون بال بال زدنات وقتی میبینی ازدر تومیام و انتظار داری بدون اینکه دست وروم رو بشورم بغلت کنم و لوست کنم ،

یاد گرفتی با توپی که دایی واست خریده بازی کنی و اونو یه دستی قلش بدی،

یاد گرفتی عروسک جعبه جادوییت چه طور ازجعبه بیرون میپره،

یاد گرفتی وقتی میذارمت توتخت یا کریرت چه جوری خودتو تاب بدی،

الهی  من فدای تو بشم که اینقدر مستقلی،

قربونت برم که وقتی از جلوی در اتاق خواب رد میشیم یهو مثل یه بچه گربه شیطون میزنی و آویز بالای در رو تو هوا به صدم ثانیه ای میگیری و میکشی و اونقدر تاب تابش میدی تا خسته بشی،

بعد با هر تاب دادن اویز پاهاتو تو هوا اینور اونور پرت میکنی و لذتتو به رخ همه میکشی،

الهی دورت بگردم که خنده هات دلمو با خودش میبره تا اسمونا،

هیچ چی دنیا رو با اون خنده های نازت عوض نمیکنم،

الهی من قربونت برم که مثل یه جوجه  کوچولوی ناز خودتو میچسبونی بهم تا خوابت ببره،

 

عشق مامان ...

تا قبل از اینکه خدا توروبه زندگیمون هدیه بده فکر میکردم باباییت نزدیکترین آدم روی زمین به قلبمه ،ولی تو با اومدنت این معادله رو ریختی به هم و شدی همه کسم .

خدایا ...

ازت میخوام کمکمون کنی تا مامان بابای خوبی باشیم واسه فرشته کوچولومون

  خدایا...

آرینا زیباترین هدیه ای بود که تا به امروزبهم دادی ،خودت تو دستای امن و مهربونت نگهدارش باش

آمین


تاریخ : 30 فروردین 1391 - 14:22 | توسط : آرینا | بازدید : 626 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام