آرینا

آرینا جان تا این لحظه 10 سال و 7 روز سن دارد

تجسم یک رویا

آرینای من...

امید زندگی من ...

امروز  23 خرداده ،روز تولد مامانیه و ازقضا روز تولد نه ماهگی تو

نه ماه پیش گل قشنگ زندگیم قدمهای کوچیکشو به دنیای بزرگ ما گذاشت و شد دردونه خونه ما

نه ماه پیش بعد از نه ماه انتظار و هیجان و نگرانی های جور واجور خودش خدا قشنگترین و ناب ترین حادثه زندگی من و حسین رورقم زد وما رولایق نام پدر و مادر کرد.

چه اتفاق زیبایی که نه ماهگی دردونه من همزمان شده با روز تولدم،

امسال چقدرتولدم متفاوت ترو قشنگتر و زیباتر از هرسال دیگه ایه، وجود نازنین تو درکنارمن و باباییه و و خونواده ما سه نفره شده...

آرینای من ،عزیز دلم،اون قدربودنت درکنار ما شیرین و زیباست که یه وقتایی به بابایی میگم واقعا باورت میشه که من مامان شدم ،من و توشدیم بابا و مامان یه فرشته؟

همه این لحظه ها مثل یک رویا شیرین و ناب و تکرار نشدنیه ،رویایی که هیچ وقت دوست ندارم ازش بیدارشم...

بعد به خودم نهیب میزنم که مانا، این واقعیته ،رویای زندگی من رنگ واقعیت به خودش گرفته دلم از هیجان لبریز میشه و هزار بار خدای مهربونم روسپاس میگم به خاطراینکه من رو لایق  این لحظات زیبا دونست.

خدا رو شاکرم به خاطر نشانه های قشنگی که توزندگیم قرار میده ،عزیزترینم شیرینی امروز رو با تو شریکم که نه ماهه شدی،پارسال تو یه چنین روزی با اون تکون تکون خوردنهای قشنگت تو دل مامانی شادی من رو دو چندان کردی و امسال با بودنت ، با عطر نفست وگرمی دستای کوچولوت .

بهترین هدیه زندگی من ،نه ماهگیت مبارک.


تاریخ : 23 خرداد 1391 - 14:58 | توسط : آرینا | بازدید : 610 | موضوع : وبلاگ | 2 نظر

روزهای مادری من

سلام دردونه مامان

وروجک هشت ماهه من ،میدونی مامانی عاشق اون لوس بازیهاته؟

میدونی که دیگه حتی نمیذاری یه لحظه ازت جدا شم؟حرف حرف خودته و اگه نخوای هیچ چیزی نمیتونه تو رو ازبغل جدا کنه حتی بابایی

اگه هم کاری داشته باشم و بخوام بابایی بغلت کنه کلی جیغ و هوار میکشی که نگو و نپرس منم مجبور میشم بیخیال کارم بشم و بشینم ور دل توی ناز نازی

تازه  چند روزیه که یاد گرفتی چهار دست و پا بری -نمیدونی چقدر خوشحالم که از اولین چهاردست و پا رفتنت فیلم گرفتم -ازوقتی هم ریشه های فرش رو کشف کردی عاشقشون  شدی میشینی لبه فرش و کلی ریشه های بیچارشو میکشی اونقدرمیکشی که یه وقتایی گوشه فرش رو از رو زمین بلندمیکنی

با هیچ چیز دیگه ای هم نمیتونم حواستو پرت کنم که نری سراغشون آخر سر هم مجبورشدم کلی بشورمشون و ضد عفونیشون کنم که مبادا وقتی بذاری دهنت خدای نکرده مریض شی

ازدیشب هم که یاد گرفتی سرتو بذاری روپاهام که من سرت رونازی کنم ،عزیییییییییزم

نمیدونی چه دلی داری میبری از من و بابایی...

بذار واست تعریف کنم وقتی بابایی ازسر کار میاد چی کار میکنی:

بابایی  از سر کارکه میاد گل ازگلت میشکفه-بین خودمون باشه ها یه وقتایی حسودیم میشه -  کلی جیغ و هوار میکشی که بابایی بغلت کنه تا بابایی بخواد دست و روش رو بشوره مجبورم می کنی که ببرمت دم دردستشویی حالا تصور کن توی فسقلی تو بغل من چشات داره برق میزنه و تو بغل من سیخ وایسادی کنار در دستشویی منتظریم تا بابایی دست و روش رو بشوره ، در حالی که چشمات داره از شیطنت برق میزنه اول از همه یه هفت هشت تایی جیغ میکشی و منتظر میمونی تا بابایی جوابتو بده ،بعد که بابایی دست و روش روشست عین فشنگ میپری بغلشو شروع میکنی به اسب سواری موهاشو با دو تا دستای کوچولوت میگیری و خودتم تکون تکون میدی تا بابایی دور خونه بگردونتت.

وروجک آتیش پاره من...

همه چی خوب و قشنگه، همه چی این روزها رو دوست دارم

بابایی رو که هیچ وقت حاضر نبودم با کسی تقسیمش کنم حالا همش مال توشده و من از این موضوع حسودیم نمیشه که هیچ کلی هم لذت میبرم

حتی وقتایی که مجبورم میکنی توبغلم با کنجکاوی دونه دونه کارایی که میکنم رو زیر نظربگیری از شستن شیشه هات -اونم یه دستی - بگیر تا وایسادن پای گاز و آشپزی کردن واسه توی فسقلی ،تازه باید این وسط وسط ها هم یه چشمم به تو باشه که مبادا یهو عین قرقی یه چیزی رو مثلا ازبالای یخچال یا رو کمد بر نداری بذاری تو دهنت یا مثلا وقتایی که من تواوج کارمم و تو یهویی سرتو میذاری روشونه مامانی ،اونقدر قشنگ بغلم میکنی که من ناخود اگاه همه کارم رو میذارم کنار تا نازیت کنم ،

همه اینا رو دوست دارم

همه این خستگیها و از کت و کول افتادن ها و از اوج خواب پریدن فقط و فقط واسه اینکه حریره بادوم فرشته ام رودرست کنم و 

  دد بردناتو، گل بوکردناتو ،نازی کردناتو ،بوس کردناتو ،دس دسی کردناتو ، لج کردناتو...

 همه و همه و همه رودوست دارم

عاشقتم آرینا

تویی که من تخس رو بنده دست به سینه خودت کردی

عاشقتم مامانی 

فقط این روزا یکم داری بخاطر دندونای نازت اذیت میشی ،خدا کنه زودتر دربیان وتوی کوچولو ی من رو راحت کنن

الهی من فدای اون مرواریدای نازت بشم .

خدایا فرشته کوچولومو به توسپردم ،خودت مراقبش باش. 


تاریخ : 07 خرداد 1391 - 14:54 | توسط : آرینا | بازدید : 588 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

آرینای وروجک من

سلام سلام صد تا سلام به روی ماه دخمل خوشگل من که زاغ سیاه مامانشو چوب میزنه حسابی

صبحها  تا مامانی میاد که حاضر بشه و بره سر کار اون فسقلی هم بشمار 3 بیدار میشه و شروع میکنه به نق ونوق که مامانی بیا پیش من تا من فقط تو بغلت بخوابم

آرینای وروجک آخه من از دست توچی کار کنم هلوی مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب هم نصفه شبی پا شدی و یکی از اون جیغای مخصوص خودت (کنترل شده و یواش) رو سر دادی

منم که خسته و کوفته ،تا چشمم رو باز کردم دیدم دو تا تیله سیاه که زل زده تو چشام داره توتاریکی برق میزنه

توی وروجکم تا دیدی مامانی بیدار شده یه خنده جانانه ای ازته دلت کردی که نگو و نپرس بعد هم به ثانیه ای چشاتو بستی و خوابیدی

آخه مگه وروجک شیطون من نصف شب وقت شوخی کردنه؟ ها؟

الهی مامان فدای دختر ناز و شیطونش بشه

خلاصه ... دختر ما حسابی رگ شوخیش زده بالا پریشب هم که انگاری داشتی خواب میدیدی تو خواب هی میگفتی ماما مامابعد دست میزدی

خیلی بلا شدی ها آرینا

من قربون اون برق چشمات بشم الهی دخمل خوشگل مامان

ایشالله که همیشه سالم و شاد ببینمت:*


تاریخ : 27 اردیبهشت 1391 - 14:59 | توسط : آرینا | بازدید : 602 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

یه سورپرایز بزرگ واسه مامانی

سلام عزیز دل مامان

امروزمیخوام واست از سورپرایز بزرگی که خستگی رو ازتن مامانی بدر کرد برات بنویسم

انگار عدد هفت واسه  دخملی ناز من خیلی خیلی مهمه چون همه اتفاقای مهم زندگیت رو جوری برنامه ریزی کردی که این عدد یه نقشی توش داره مثلا میخواستی تو 7/7/90  دنیا بیای یا همین سورپرایزی که تو 7 ماه و 7 روزگیت به مامان دادی

آره عزیزم یه چند وقتی میشه که شما آب خوردن از لیوان رو به هر شیشه شیر دیگه ای ترجیح میدی وآب خوردنت  اونقدر قشنگه که هر آدمی سیرابی رو تشنه میکنه

خلاصه فسقلی من طبق معمول همیشه داشتی با ولع آب میخوردی که یهو من و بابایی دیدیم یه صدای تق تقی میاد راستشو بخوای اول باورم نشد بعد دیدم که نه صداش واقعیه صدای تق تق از دهن کوچولوی تو میومد آره دردونه مامان بالاخره دندون مرواریدت زده بود بیرون و میخورد به لیوان و تق تق میکرد.

چقدر صدای قشنگ و نازی بود مامانی فکر نکنم هیچ وقت از یادم بره

آره گلم یه دندون کوچولوی نانازی اومده و مثل یه جوونه قشنگ داره تو دهن کوچولوت رشد میکنه .بعله دخترمون دیگه داره بزرگ میشه واسه خودش دندون مروارید داره... 

الهی که قربون اون دندون کوچولوی تیزت بشم که عین شیشه میمونه هنوز بیرنگ و تیزه

عزیزترینم نمیدونی چقدر مامانو خوشحال کردی دردونه مامان شاید مدتها بود که اینقدر سورپرایز نشده بودم .عین وقتایی که آدم منتظر یه اتفاق خوبه میدونه که اتفاق میافته ولی نمیدونه کی؟

نمیدونم چرا این حس منو یادنتیجه کنکورم انداخت که کلی واسش زحمت کشیده بودم و فقط منتظر شنیدن خبرای خوب بودم  ولی حتی اون خبر خوب هم نتونست مثل دندون ناناز تو منو اینقدر خوشحال و سرمست کنه 

مرسی فسقلیم که اینقدر با کارات مامانو خوشحال میکنی تازه یادم رفت برات بگم که جدیدا خیز بر میداری تا سینه خیز بری  

قربونت برم که هیچ کاری رو تا نخوای انجام نمیدی طفلک مامان بزرگت چقدر باهات کلنجار رفت تا سینه خیز رفتنو یاد بگیری ولی یهو تو یه حرکت خودجوش دیدم از رو تشک بازیت اومدی وسط اتاقو داری با گلهای قالی بازی می کنی.

عزیز مامان تازه جواب آزمایش آخرت هم خوب بود و کلی خوشحالم کرد

مامانیم قدرتومیدونیم ...

ازت ممنونم که با اومدنت اینقدر زندگیمونو شیرین کردی 

تو فقط مراقب خودت باش تا خوب رشد کنی و سالم بمونی بقیش با من و بابایی

عشق مامان :×


تاریخ : 09 اردیبهشت 1391 - 15:02 | توسط : آرینا | بازدید : 531 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید

عسل مامان

 

سلام گل قشنگ مامان

عزیز دلم ،قشنگم امروز 7 ماه و 1 هفته شده که خداتو رو به ماهدیه داده ،نمیدونم تا حالا واست مامان خوبی بودم یا نه؟

خدا کنه که اینطور باشه

فسقلی من ،اینقدر بازیگوش شدی که نگو و نپرس

هم باهوش و هم بازیگوش(البته اینو دکترت گفته ها من از خودم نمیگم)

دیروز من و توخوابیده بودیم کنار هم،تو مثل همیشه مثل یه جوجه کوچولوی ناز نازی و منم کنارت، تا اینکه بابایی اومد و تو هم مثل همیشه با شنیدن صداش از خواب بیدار شدی، وشروع کردی بال بال زدن که منو بغل کنین و لوسم کنین

بابایی هم طفلک اومد که ببوستت ، یهو شما وروجک با جدیت تمام اون دستای کوچولوتو تابوندی و زدی تو صورت بابایی، اونم با جدیت تمام و صدای ناز اون دستای کوچولوت، بابایی هم خشکش زده بود هم از خنده داشت روده بر میشد، حالا نه یکی ، نه دو تا بلکه دقیقا 23 تا.

از دست تو وروجک شیطون

خلاصه گلم ما یعنی من و بابایی تا قبل از اومدن شما تو زندگیمون فکر میکردیم زندگیمون هیچ چی کم نداره و کامل کامله ،تا اینکه تو فرشته کوچولوی مامان با اون پاهای کوچولوت قدم گذاشتی توزندگیمون ، تازه فهمیدیم چقدر زندگیمون تورو کم داشت، خدا رو شکر میکنم به خاطر تموم زیباییهایی که تا اینلحظه به زندگیم هدیه کرده و به خاطر زیباترین هدیه ای که تا به حال بهم داده ،به خاطر فرشته ناز و عزیزم ، به خاطر آرینا...


تاریخ : 03 اردیبهشت 1391 - 15:19 | توسط : آرینا | بازدید : 496 | موضوع : وبلاگ | یک نظر

اولین یادداشت ازعشق مامان

سلام گل قشنگم

امروز که دارم برات می نویسم تو کوچولوی مامان یاد گرفتی بگی مام م م ما و با ب با ،(البته بگما ماما روبیشتر میگی عشقم)،

الهی من فدای تو بشم که یاد گرفتی بدون کمک بشینی ،

یاد گرفتی سرسری کنی عزیز دلم م م م ،

یاد گرفتی دسدسی کنی ،تازه دیروز دست دستی هات صدا دار هم شده بود ،الهی من فدای اون دستای کوچولوت برم،

چقدر دلم ضعف میره واسه اون بال بال زدنات وقتی میبینی ازدر تومیام و انتظار داری بدون اینکه دست وروم رو بشورم بغلت کنم و لوست کنم ،

یاد گرفتی با توپی که دایی واست خریده بازی کنی و اونو یه دستی قلش بدی،

یاد گرفتی عروسک جعبه جادوییت چه طور ازجعبه بیرون میپره،

یاد گرفتی وقتی میذارمت توتخت یا کریرت چه جوری خودتو تاب بدی،

الهی  من فدای تو بشم که اینقدر مستقلی،

قربونت برم که وقتی از جلوی در اتاق خواب رد میشیم یهو مثل یه بچه گربه شیطون میزنی و آویز بالای در رو تو هوا به صدم ثانیه ای میگیری و میکشی و اونقدر تاب تابش میدی تا خسته بشی،

بعد با هر تاب دادن اویز پاهاتو تو هوا اینور اونور پرت میکنی و لذتتو به رخ همه میکشی،

الهی دورت بگردم که خنده هات دلمو با خودش میبره تا اسمونا،

هیچ چی دنیا رو با اون خنده های نازت عوض نمیکنم،

الهی من قربونت برم که مثل یه جوجه  کوچولوی ناز خودتو میچسبونی بهم تا خوابت ببره،

 

عشق مامان ...

تا قبل از اینکه خدا توروبه زندگیمون هدیه بده فکر میکردم باباییت نزدیکترین آدم روی زمین به قلبمه ،ولی تو با اومدنت این معادله رو ریختی به هم و شدی همه کسم .

خدایا ...

ازت میخوام کمکمون کنی تا مامان بابای خوبی باشیم واسه فرشته کوچولومون

  خدایا...

آرینا زیباترین هدیه ای بود که تا به امروزبهم دادی ،خودت تو دستای امن و مهربونت نگهدارش باش

آمین


تاریخ : 30 فروردین 1391 - 14:22 | توسط : آرینا | بازدید : 627 | موضوع : وبلاگ | 6 نظر